رضا قليخان هدايت
721
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ديدهاى هيچكسى گويد از هيچ سخن * ديدهاى هيچكسى بندد بر هيچ كمر مشك او لاله سپر باشد و بر مه سپر است * ديدهاى مشك تو بر مه سپر و لاله سپر سرو را ماند و از ماه سما دارد بار * ماه را ماند و از سرو چمن دارد بر لب او گويى در ديدهء من ساخته جاى * كه بود چون لب او ديدهء من پرز گهر و له ايضا تو گهر دارى اى ترك و مرا هست شكر * تو شكر دارى اى ماه و مرا هست گهر شكر و گوهر تو باشد در لعل دهن * گهر و شكّر من باشد در طبع و بصر تو گه خنده پديدار كنى گوهر ناب * من گه گريه پديدار كنم گوهر تر تو گه حرف فروبارى شكّر ز دهن * من گه شعر برون آرم از طبع شكر شعر من دانى شيرين ز چه باشد صنما * بسكه نام لب تو بر لب من كرده گذر سرو را مانى اگر سرو ز ماه آرد بار * ماه را مانى اگر ماه ز مشك آرد بر تو سخن گويى و هيچت ز دهان نيست نشان * تو كمربندى و هيچت ز ميان نيست اثر بىدهان هيچكسى جز تو نگفته است سخن * بىميان هيچكسى جز تو نبسته است كمر گه آن است كه آيى به مبارك بادم * كه خداوند مرا سايه فكند است به سر مدح حضرت اقدس اعلى محمد شاه طاب ثراه از آن افراخته سروش همى خورشيد خيزد بر * وزان افروخته ماهش همى سنبل برآرد سر فتاده عنبرش بر گل نهاده گوهرش در مل * نهفته لاله در سنبل سرشته باده در شكر برش صافىتر از ايمان دو زلفش كفر را برهان * قدش پيرايهء بستان رخش آرايش كشور ز سوسن كرده رخساره به خارا اندرش خاره * وزين دو كرده آواره روان از چشم و هوش از سر